السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

295

تفسير الميزان ( فارسي )

« وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ » « 1 » مىفرمايد كفار به علم عادى يقين دارند به اينكه با انكار و عناد در برابر حق معذب شدنشان در آتش يقينى است ، در عين حال به انكار و عناد خود اصرار مىورزند ، به خاطر اينكه در سلسله علل كه يك حلقه اش هواى نفس خود آنان است ، انكارشان حتمى و نظير علم عادى به وجوب فعل است . با اين بيان اشكال ديگرى هم كه ممكن است به ذهن كسى بيايد دفع مىشود ، و آن اين است كه : چگونه ممكن است انسان علم يقينى پيدا كند به چيزى كه خلاف اراده او باشد ، چنين علمى اصلا تصور ندارد ، و به همين جهت وقتى مىبينيم علم در اراده ما تاثير نمىكند بايد بفهميم كه آن علم ، علم يقينى نبوده ، و ما آن را علم يقينى مىپنداشتيم . وجه دفع اين اشكال اين است كه گفتيم : صرف داشتن علم به چيزى كه مخالف اراده و خواست ما است ، باعث نمىشود كه در ما اراده اى مستند به آن علم پيدا شود ، بلكه همانطور كه در تفسير آيه 14 سوره نمل گذشت آن علمى ملازم با اراده موافق است كه توأم با التزام قلب نسبت به آن باشد ، ( و گر نه بسيار مىشود كه انسان يقين و علم قطعى دارد به اينكه مثلا شراب يا قمار يا زنا و يا گناهان ديگر ضرر دارد ، و در عين حال مرتكب مىشود ، چون التزام قلبى به علم خود ندارد ) نظير اين جريان در افعال عنائى به خوبى به چشم مىخورد « 2 » در

--> ( 1 ) سوره نمل ، آيه 14 . ( 2 ) توضيح اينكه : بعضى از كارها از انسان سر مىزند كه نه مىتوان آن را مانند كار كبد و معده جبرى و بى اختيار دانست ، و نه مانند ساير كارهايى كه به اختيار خود مىكنيم اختياريش خواند ، و لا جرم آن را شقى ثالث از كارهاى انسان دانسته‌اند ، و نام آن را « فعل عنائى » نهاده‌اند . و اين گونه اعمال از حيوانات نيز سر مىزند . حيوان وقتى خود را در برابر درنده اى مىبيند ، از آنجا كه ترس دلش را پر مىكند ، ديگر نمىتواند مانند ساير اوقات خود را در بين چهار طرف - جلو و عقب و راست و چپ - مختار ببيند ، چون شدت ترس همه راه ها را به روى او مىبندد ، و او ديگر نمىتواند باور كند كه از سه جهت ديگر راه گريز دارد ، لا جرم تنها يك راه برايش باقى مىماند ، و آن دهان درنده است ، و لذا مىبينيم حيوان با پاى خود به طرف درنده مىرود ، و مىگوييم : حيوان « استسباع » شده ، يعنى سبع زده شده . و اما در انسان : انسان نيز گاهى اينطور مىشود ، مثلا اگر يك فرد آدمى را بر بالاى درختى و يا برجى بسيار بلند قرار دهند ، با اينكه در روى زمين به بيش از جاى يك جفت كفش زمين نمىخواست ، تا بتواند روى پاى خود بايستد ، و بالاى برج شايد چند برابر آن جا داشته باشد ، ولى در عين حال نمىتواند آنجا قرار بگيرد ، به محضى كه سقوط خود را تصور كند ، آن چنان دلش از ترس پر مىشود كه ديگر باور اينكه مىتواند در آنجا بايستد از او سلب مىشود ، و او تنها و تنها يك راه پيش روى خود مىبيند ، و آن هم اين است كه خود را پرتاب كند ، چنين عملى را نه مىتوان گفت عمل ارادى است ، براى اينكه عمل ارادى و اختيارى آن عملى است كه فاعلش قادر بر فعل و ترك آن باشد و در مثال ما فاعل قادر بر ترك نيست ، و نه عملى است جبرى ، براى اينكه عمل جبرى آن عملى است كه بدون اراده انجام گيرد ، و سقوط در مثال ما عملى است كه با اراده فاعل انجام مىشود ، لذا نام اين گونه اعمال را عمل به عنايت نهاده‌اند . مترجم .